تبليغاتX
به یاد سحرم
گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم،ناگزیر
دارم داغون می شم

 

حوصله ی نوشتن ندارم

 

برای سحرم دعا کنین

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:26  توسط یاد سحر(مینا) | 
برای دوستم دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:56  توسط یاد سحر(مینا) | 
 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین

قلب را در آن  شهر دارد.

 جمعیت زیادی گرد آمدند.

 قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:

" اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست!!!."

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.

 قلب او با قدرت تمام می تپید.

قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین آنها شده  بود.

اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه

دندانه در قلب او دیده می شد.

 در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای

آنها را پر نکرده بود.

 مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می

کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد !!!

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت:

"تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم

 و خراش و بریدگی است"

پیرمرد گفت:

" درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو 

 عوض نمی کنم. 

می دانی؟هر کدام ازاین زخمهانشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.

من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. 

گاهی او  هم بخشی از قلب خود را به من داده که بجای آن تکه بخشیده شده

قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در

قلبم دارم که برایم عزیزند.

چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها

چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند.

 گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.

 امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را

با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...

حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟"

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.

 در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت.

از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد

 و  بخشی از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت. 

مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود.

 عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود

این نوشته ای است که سحرم به من هدیه داد برای وب لاگم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:7  توسط یاد سحر(مینا) | 

Happy                     

 

 

 Valentine

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط یاد سحر(مینا) | 
تو که مجنون کشی و بی وفایی

الهی بشکنه قلب سنگت ،الهی

بشکنه قلبت الهی

++++++++++++++++++

توی زندون قلبت آن قدرشلوغ میکنم و زندانی ها را اذیت می کنم تا من رو بندازی تو انفرادی قلبت

==============================

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:42  توسط یاد سحر(مینا) | 
آمدم تا با یاد او بنویسم

من می نویسم تا یاد او زنده بماند

از تمام دوستانی که تا به حال او را همراهی کردند مهربانانه می خواهم من را نیز همراهی

کنند.

منتظر حضور سبزتان می مانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:0  توسط یاد سحر(مینا) | 

می روم تا با تنهایی خود زندگی تازه بسازم

و با قلب کوچکم آن را رنگ کنم

من می روم

و او می ماند

او می ماند تا......

این وبلاگ را با تمام خاطراتش به بهترین دوستم (مینا)می سپارم او می نویسد

 تا یاد من زنده بماند.

می خواهم از تمام دوستانم بخصوص قطره باران که تا این لحظه مرا تنها نگذاشتند تشکر و

 قدر دانی کنم .

گاهی سر می زنم و از شما نیز می خواهم به این کلبه تنها سری بزنید

گر با من حقیر امری بود در نظرات درج کنید.

                                               باری ما رفتیم

                                                            سبز باشید

                                                                      سبز بمانید

                                                                                  و سبز زندگی کنید

                                                                                 (خدانگهدارمون)

Image hosting by TinyPic

      

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:37  توسط یاد سحر(مینا) | 

امشب از اون شبایی که بی حسین گریه کنم

یک گوشه ای بشینم و بی صدا هق هق کنم

ارباب زمین خوردت منم

گرمای سوزان کویر بر تن خسته ی کاروانیان نیش می زند و بدن آن ها را آزار می دهد

خورشید آرام آرام غروب می کند آری،غروب دوم محرم است.

اکنون صدایی بر صحرا طنین می افکند این جا کجاست؟؟

Image hosting by TinyPic

ندا می رسد این جا کربلا ست آری حسین (ع) به کربلا می رسد و دل کویر گرم کربلا را

به تب و تاب می اندازد

آسمان نیز دلش می گیرد

و فرات بی صدا اشک می ریزد

مسلم راهی می شود تا سرنوشتی تازه برای آل پیامبر گره بخورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:59  توسط یاد سحر(مینا) | 

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است؟

آهی کشید و گفت ماه محرم است

باز آمد، آمد تا شهر را سیاه پوش کند

آمد تا دل ها را بلرزاند ، آمد تا چشم ها را اشکبار کند

دوباره صدای طبل در کوچه ها می پیچد دوباره دل ها به سوی کربلا پرواز می کنند ولی چه

پروازی!!؟؟!!

سال هاست محرم می آید و می رود ،سال هاست صدای طبل ها ،زنجیر زنی ها،سنج ها

،نوحه سرایی ... می آید

سال هاست هیئت ها برگزار می شود ولی آیا ما در این سالهل تغییرکرده ایم؟؟؟؟

آیا به حسین(ع) فکر کرده ایم؟؟آیا حس کرده ایم ؟نه فقط حس کرده ایم که حسین که بود؟

به راستی او چرا آمد ؟ابوالفضل (ع) که بارها نامش را بر زبان آوردیم چه هدفی داشت؟؟

فقط این را از محرم می دانیم که بی هدف در خیابان ها پرسه بزنیم و ادعا کنیم که برای او

عزاداری می کنیم ولی این را از خود بپرسیم که آیا جایی هستیم که او بود؟؟آیا آن طور که او

ایستاد ما ایستاده ایم شاید وقت دیگر بتوانیم این گونه باشیم شاید.......

شاید.....

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:58  توسط یاد سحر(مینا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این شعر همیشه یاد سحر را برای من زنده میکند
((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت برای من شده عادت))

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
محله شلوق(غ)
دل نوشته های من(نیما)
الاغ جون(گریه های امپراطور)
و آموختم که(قطره باران)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM