تبليغاتX
به یاد سحرم - محرم آمد
گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم،ناگزیر

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است؟

آهی کشید و گفت ماه محرم است

باز آمد، آمد تا شهر را سیاه پوش کند

آمد تا دل ها را بلرزاند ، آمد تا چشم ها را اشکبار کند

دوباره صدای طبل در کوچه ها می پیچد دوباره دل ها به سوی کربلا پرواز می کنند ولی چه

پروازی!!؟؟!!

سال هاست محرم می آید و می رود ،سال هاست صدای طبل ها ،زنجیر زنی ها،سنج ها

،نوحه سرایی ... می آید

سال هاست هیئت ها برگزار می شود ولی آیا ما در این سالهل تغییرکرده ایم؟؟؟؟

آیا به حسین(ع) فکر کرده ایم؟؟آیا حس کرده ایم ؟نه فقط حس کرده ایم که حسین که بود؟

به راستی او چرا آمد ؟ابوالفضل (ع) که بارها نامش را بر زبان آوردیم چه هدفی داشت؟؟

فقط این را از محرم می دانیم که بی هدف در خیابان ها پرسه بزنیم و ادعا کنیم که برای او

عزاداری می کنیم ولی این را از خود بپرسیم که آیا جایی هستیم که او بود؟؟آیا آن طور که او

ایستاد ما ایستاده ایم شاید وقت دیگر بتوانیم این گونه باشیم شاید.......

شاید.....

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:58  توسط یاد سحر(مینا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این شعر همیشه یاد سحر را برای من زنده میکند
((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت برای من شده عادت))

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
محله شلوق(غ)
دل نوشته های من(نیما)
الاغ جون(گریه های امپراطور)
و آموختم که(قطره باران)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان