![]() |
![]() |
|
| گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم،ناگزیر |
|
دارم داغون می شم
حوصله ی نوشتن ندارم
برای سحرم دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:26 توسط یاد سحر(مینا) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این شعر همیشه یاد سحر را برای من زنده میکند
((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوریت برای من شده عادت)) |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
محله شلوق(غ) دل نوشته های من(نیما) الاغ جون(گریه های امپراطور) و آموختم که(قطره باران) |
|
RSS
|